سلام چه خبرا ؟خوش می گذره؟ 1-من این چندروز ذله شدم از دست پشه ها. تمام تنمو خوردن من که توخونه هیچ پشه ای نمی بینم نمی دونم چه جوری منو به این روز انداختن. جتی یه جارو خوردن که خیلی عجیبه. عمرا بتونید حدس بزنیدکجا. 2-دیروز داشتیم گلبرگ می دیدیم. راجع به بسته شدن بخت بود علی یهومی گه: نکنه تو مادرتو اذ می گم : آره ، امکانش هست. 3- یارو دستشو می اندازه گردن نامزدش . نمی دونسته چی بگه. می گه: گردنتو بشکنم؟ حالا هروقت علی دستشو می اندازه گردنم می گه:گردنتو بشکنم؟ 4- عموم دعوتمون کرده خونشون. زن عموم می گه : اومدم زنگ بزنم دعوتتون کنم زنگ زدم به عموت گفتم بهتون زنگ بزنه .5-داشتیم پنجمین خورشید نگاه می کردیم. دختره خواستگار می خواست بیاد واسش. داداشش گفت : برو یه لباس مناسب بپوش که بهشون بی احترامی نشه بعد اگه خواستی جواب رد بده. پارچه ی لباس به نظرم خیلی آشنااومد.از علی پرسیدم .یادمون اومد. مادر علی تو نامزدی یکی از این پارچه ها برای من گرفته بود یعنی پارچه ای که توسال 64 نامناسب بوده ،الآن برای عروس مناسبه؟ 6- رفتیم سینما . امشب شب مهتابه. برنبود. بعد رفتیم پارک . علی شعرشو می خوند. بهش گفتم باآهنگ و قشنگ بخونه. می خوند ولی تاکسی رد می شد صداشو می آور دپایین تر. خدایی صدای قشنگی داره . 7- یه دفعه داشتیم فیلم می دیدیم . باهم حرفم می زدیم . بحث رسید به کلید برق حمام . من گفتم کلید برق حمام داخلشه . علی می گفت بیرونه. گفتم شرط ببندیم. علی گفت اگه بیرون بود گازت می گیرم. قبول کردم. شریع رفتم تواتاق . دیدم ای داد بیداد . بیرونه . داشتم بدو بدو از دراتاق می اومدم بیرون که یه جوری ماستمالی کنم بره و به روی خودم نیارم چی شده و تا علی نفهمیده که من نگاه کردم بگم بی خیال حال فیلم ببینیم . که جلوی دراتاق خوردم به علی. جیغ کشیدم و خواستم فرارکنم دیگه یادم نیست ولی فکر نکنم گازم گرفت. فقط بوسم کرد. بعداومدیم فیلموببینیم که تموم شده بود..jpg)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
. که گاهی اجتماعی نبودن و تومحله ی بدزندگی کردن
و دل مادرو شکستن و... باعث می شه بخت آدم بسته بشه.
یت کردی که گیر من افتادی؟.gif)
.gif)
.gif)
دیدم بچه ها اینترنت هستن..gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
که هنوز پیش خودشه..gif)
.gif)
.gif)
.gif)


که علی گرفتم و انداختم روی تخت.
.gif)
| - نظر(26) | مریم | 13/6/1388 |
امروزانه | 06:36
1- از وقتی این سریال بام آسمان رو نشون می ده ،علی بهم می گه :جان دل 2-این روزاهم زیاد پای نت نشستم 3- فکر کنم خبرایی باشه . مطمئن نیستم . 4- تصمیم گرفتیم بریم خونه ی خانواده ی علی . خداکنه تصمیم درستی باشه . 5- و اینم چندتا عکس: این درخت توی محلات هست و برای انکه قطعش نکنن تبدیلش کردن به یه میدون اینم یه بچه ی گوگوری که توخیابون دیدم و یواشکی ازش عکس گرفتم. این یکی یه سندازدواج قدیمیه که مال یه شاهزاده هست. و اینم دوتا بره که یکی یه ماهه ویکی دوروزه است. 
ولی تاتونستم واسه خودم مهمون و مهمونی و خرید جور کردم که پای نت نشینم . یه سری همایش و جلسه هاهم هست که سی دی هاشون رو آوردم گوش کنم . کتابای خوبی ام این روزا می خونم . مذهبی ،روانشناسی و... به خودم می رسم .به خونه می رسم .به موهامو
صورتم می رسم. باعلی راجع به خانواده اش و برخوردای بدشون با ما صحبت نمی کنم
و... خلاصه این روزا حس خوبی نسبت به خودم دارم .
مهمتر ازهمه اینکه به خدا اعتماد دارم. 

| - نظر(7) | مریم | 9/6/1388 |
جادوی فکر بزرگ | 05:08
خیلی به دنیای مجازی محدود شده بودم . همش اینترنت و کامپیوتر و موبایل و وبلاگ و ... حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. فقط می خوابیدم .بیدارم که می شدم فقط کامپیوتر. به زور اما از 5-6 ماه پیش یه کم به خودم اومدم. شروع کردم کم کم به ارتباط برقرار کردن با آدما. مث یه غارنشین بودم که تازه داره آدما رو می بینه. که خوب زیاد نشد ادامه بدم. چون امتحانا و مریضی البته بازم بی حوصلگی به خرج می دادم . اما از وقتی دوان نقاهتم تموم شده جدی شروع کردم به تنها نبودن. جدیدا ارتباطم نهایتا به تلفنای هرروزه به مادرم و وبگردی و کلاسای خیلی کم دانشگاه که شرکت می کردم بود. اما حالا خیلی خوشحالم. شایدحرفام عجیب باشه . شاید چیزایی که باعث خوشحای من شده مسائل عادی باشه که توزندگی آدما جریان داره. اما من مث یه معتاد درحال ترکم حتی تصمیم دارم توجلسات کنگره 60 شرکت کنم. من می خوام تنهایی رو ترک کنم. از وقتی حالم بهتر شده شروع کردم به مهمون عوت کردن. حتی کسانی رو که ازم توقعی ندارن. دفتر خاطراتمو آوردم و هرروز به یکی از دوستان دوران راهنماییم زنگ می زنم دیروز بایکی از دوستام بیرون رفتم . همین یه دوستو تو این شهر دارم . البته الان چون دوستای هم دانشگاهیم اینجا نیستن. به هر حال بیرون رفتیم . خوب بود. حتی باعلی یه سررفتیم خونشون تصمیم گرفتیم هیچ وقت باهاشون قهر نکنیم به هرحال حالادیگه تنها آدمایی که من بهشون فکر می کنم خانوده ی علی نیستن. از کنج عزلت بیرون اومدم. بااینکه مریض بودم به سختی درسامو خوندم تصمیم گرفتم قوی باشم و بزرگ فکر کنم . حالم خیلی خوبه. البته معنیش این نیست که هیچ مشکلی ندارم. الان من و علی تو بی پولی دست و پا می زنیم و خیلی مسائل دیگه. اما اینا می گذرند. اما بعد به خودم اومدم. زندگی که بی مشکل نمی شه. مهم صبر در برار مشکلات و از پاننشستن و بلاش مستقل از نتیجه است.
یه نهار فقط آماده می کردم..gif)
.gif)
و درد
و بیمارستان
نذاشت..gif)
.gif)
.gif)
.gif)

.gif)



.gif)
.کسانی که 6-7 ساله ازشون خبری ندارم.
کاری که خیلی وقت بود حوصله شونداشتم .

خرید کردیم.امامزاده رفتیم .پاساژارارو گشتیم .
. با اینکه خانواده اش خیلی اذیتمون کرده بودن..gif)
.gif)
و رابطه مون رو قطع نکنیم
.البته اندازه و میزانش دست خودمونه و بنا به شرایط کم و زیادش می کنیم. ناراحتی هامون رو هم بیان می کنیم
و شرایط قابل تحملی برای خودمون ایجاد می کنیم..gif)

.gif)
و تو امتحانا شرکت کردم .
از این بهتر نمی شه..gif)

حتی چند وقت پیش خیلی ناراحت بودم و ناشکری کردم..gif)

| - نظر(4) | مریم | 5/6/1388 |
بچه | 11:50
به خاطر مسئله ای که پیش اومد دکتر گفت باید هرچه سریعتر بچه دار بشیم. حالا که جدی به این قضیه نگاه می کنم می بینم من و علی دوتا دنیای متفاوت داریم. شدیدا باهاش احساس غریبگی می کنم. نمی دونم شاید دید من بدشده. اما به هر حال این حسو دارم. شاید اگه حالت عادی بود خودم دوست داشتم بچه دار بشم. یعنی بهش فکر کرده بودم. اماتصمیم جدی نگرفته بودم. که به هر حال این طوری پیش اومد. اما حالا حس می کنم اجباره. هر جور فکر می کنم علی رو باتما م عیباش دوست دارم . اما فکر می کنم الآن مجبوریم بچه دار بشیم بعدا نکنه فکر کنم به خاطر بچه است که پابند علی شدم. می ترسم .![]()




| - نظر(10) | مریم | 1/5/1388 |
نظر خواهی | 02:04
این مدتی که نبودم یه مشکلی داشتم. مشکل که نه . یه اتفاق خوب بود. اما بعد خیلی مشکل ساز شد. به هرحال خیلی سختی کشیدم. روزای پراسترسی بود. اما به یاری خدا سختی هاش رو پشت سرگذاشتم . البته هنوز تموم نشده کاملا . به هرحال خداروشکر می کنم که زنده ام و پدر ومادر فوق العاده ای دارم و علی رو . اما جدا از این مشکلات چیزایی دیدم که باورشون برام خیلی سخته. خانواده ی علی نه اول با خبر خوشحال کننده به ما تبریک گفت و نه توی سختی هایی که کشیدیم ازمون حتی احوالپرسی کرد. و ازمون شاکی هم بود که تحویل نمی گیریم . حالاکه مشکلات به حدنرمال رسیده و اونها ازکمک دریغ کردن انتظارشون اینه که ماهم دیگه نرمال برخوردکنیم یاشایدم ازشون معذرتخواهی کنیم که این مدت درست وحسابی از اونا احوالی نپرسیدیم . من واقعا گیجم آخه درمقابل این رفتارا چه واکنشی نشون بدم؟ بعدن نوشت: ناراحتمیو نشون دادم . بهشون گفتم خیلی اذیتمون کردن. علی هم گفت. مادرشوهر خیلی راحت خود واقعیشو نشون داد. با حرفایی که خیلی بی ادبانه مثلا شخصیت منو زیر سوال برد و موضوعات فوق العاده کوچک دربرابر اتفاقات و بی توجهی های این مدت اونها(که مثلا من توی اون جریانات مقصر بودم) رو بیان کرد البته من چند وقته بخشیدمش .ازش کینه ای ندارم. اما من و علی دیگه نمی تونیم فشارهای روانی ناشی از رفتار اونارو تحمل کنیم . فعلا کاری باهاشون نداریم حتی اگه اونا کاری با ما داشته باشن که مطمئنا چیزی جز بیان ناراحتی هاشون و رفتارهای ما که از نظر اونا درست نبوده نیست. خدایا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم . و بینشی تاتفاوت این دو را بفهمم![]()



![]()
![]()

![]()


![]()

![]()
![]()


بدون هیچ توضیح یا عذرخواهی. 
![]()
| - نظر(3) | مریم | 23/4/1388 |
دلتنگی | 03:44
چند روزه علی نیست .
دلم براش تنگ شده.
مدام گریه ام می گیره.
چقدر دلم می خواد الان کنارم بود.![]()
این بده که آدم دلتنگ بشه؟
مسخره است که آدم دلش برای شوهرش تنگ بشه؟
چه اشکالی داره آدم به شوهرش محبت کنه ؟
اما اصلا نمی تونم دلتنگیمو بروز بدم.
دارم سعی می کنم اصل به روی خودم نیارم که شوهرم نیست، البته جلوی دیگران .
خودم که داغونم.
هرچی که می بینم یاد علی میفتم.
وقتی دیدم تو دانشگاه رزای مینیاتوری باز شدن
، اومدم برای علی بچینم که یادم افتاد علی نیست ![]()
با دوستام رفته بودیم خرید
.اماهر مغازه ای که می رفتیم خاطرات رفتن به اون مغازه ها با علی تو ذهنم زنده می شد.
الانم که داره عصر به خیر بچه ها پخش می شه. گاهی با علی اون قسمت ململ رو می دیدیم![]()
علی زود برگرد
دلم برات تنگ شده

| - نظر(12) | مریم | 13/3/1388 |
ناراحتی | 12:08
فکر می کردم زندگیمون دیگه درست شده و یاد گرفتیم چطوری با مادرشوهر رفتار کنیم . البته خوب خیلی یاد گرفتیم . و الآن به نظرم رفتارمون خیلی خوبه . هر چند بی ایراد نیست . اما چیزی که الآن اذیتم می کنه ناراحتی علیه. . قرار بود باهم چند جاعیدی بریم . خیلی وقت بودکه رفته بود و من دیگه نگرانش شده بودم . که زنگ زد گفت:زود بیا دیگه. به وضوح بغض رو تو صداش حس کردم. فکرکردم اگه بگم نه اشکاش سرازیر می شه . گفتم باشه . الآن میام. فهمیدم قضیه چیه . همیشه علی مثل یه گل پسر می ره اونجا مخصوصا اگه تنها بره . مادرش مدام نصیحتش می کنه می گه چرا این کارو کردی ؟ چرا این کارو نکردی؟ اصلا دوست ندارم این حرفارو بزنم . اما می خوام نظر دیگران رو هم راجع به موضعی که انتخاب کردم بدونم . مادر علی خیلی خودخواهه . شوهرش خیلی به فکرشه و داره همه کاری می کنه که اونو شاد و راضی کنه اما اون هیچ وقت راضی نیست و خواسته هاش هم هیچ وقت تمومی نداره . چندشب پیش یه مهمونی بودیم .خانواده ی علی هم بودن. موقع شام من فقط به پدر علی نگاه می کردم . این که چقر پیر و شکسته شده . چروکای صورتش اصلا به سنش نمی خوره. خیلی دوستش دارم .اصلا به فکر خودش نیست . ازش هیچی نمونده . روحیه شو کامل از دست داده . دیشب به علی می گفت:باید بتونی یه جوری توقعات مادرتو برآورده کنی . خودش تمام زندگیشو گذاشته برای زنش . می بینه بازم راضی نیست . فکر می کنه اگه بچه هاهم این کارو بکنن راضی می شه . اما این طور نیست . اون سلطه طلبی بی حدو حصر داره و هیچ چیز به اجز این خوشحالش نمی کنه . اما من تصمیم خودمو گرفتم . رفت و آمد هم تا حد لزوم و تا حدی که اذیت نشیم هست . البته اصلا اجبار و وظیفه ای در کار نیست. هیچ چیز نمی تونه مارو مجبورکنه به کاری برای اون ها. اما ما هرکاری که بتونیم انجام می دیم تا جایی که وظیفه تلقی نشه. اما نمی تونم ناراحتی پدرشوهرمو تحمل کنم . اما خوب اون خودشم داره اشتباه می ره و اصلا اشتباهشو قبول نداره.
علی چند روز قبل برای کاری رفت خونشون ![]()
و گفت :بیا بریم بازار یه گشتی بزنیم ![]()
و یه یه پسر افسرده ی بی انگیزه برمی گرده . 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| - نظر(17) | مریم | 31/1/1388 |
نیش عقرب | 01:50
نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است . واقعا همین طوره .بعضی از آدما رو نمی شه عوض کرد . اصلا اخلاق بدی دارن . نمی شه انتظار داشت فقط با ما خوش اخلاق باشن . البته بد اخلاقی و کنایه زدن خوب نیست و ارزش اون شخص رو کم می کنه . اما وقتی اخلاقش این طوره ما نباید خودمون رو ازار بدیم .
| - نظر(9) | مریم | 18/1/1388 |
عید | 11:33
حالا دیگه عید برای من فقط شده اضطراب. البته باز امسال بهتر بود ولی خوب عید دیگه اون شور وشوق دوران کودکی رو برام نداره. وقتی دخترای همسن و سالم رو می بینم که هنوز عید براشون قشنگه دلم براخودم تنگ می شه. حس می کنم توی روزمرگی زندگی گم شدم . ان قدر احساسات بد اطرافم وجود داره که خواه ناخواه منم به شدت درگیرم. مادر علی رو دوست ندارم . دلیل داره البته . وقتی تو رفتار علی دقت می کنم، یه چیزایی می بینم که جیگرم آتیش می گیره. انصافا علی پسر خوبیه . حداقل فرزند خوبی برا پدرو مادرش بوده. اما مادرش شرطیش کرده ،نسبت به لبخند . بچه هاشو احساساتی بار آورده ،پسرهارو بیشتر. و همیشه قیافه ی اخمو و طلبکار داره که خیلی کم پیش میاد بخنده و خوب این بچه های احساساتی تشنه ی لبخند هستن . وقتی به این چیزا فکر می کنم تازه می فهمم چرا علی همیشه به من می گه بخند . وقتی نمی خندم ناراحته. چندروز قبل از عید از یه برخورد مادرشوهرم خیلی ناراحت شدم . اما توی عید دیگه واقعا برام سنگ تموم گذاشت مخصوصا روز 13. نمی خوام راجع به رفتارش فکر کنم ، اما چیزی که عید امسال یاد گرفتم این بود که مادر شوهر اصلا به خودش سخت نمی گیره ،برنامه ی دیگران براش مهم نیست ،تشکر و معذرتخواهی براش تعریف نشده است ،وقتی کار بدی می کنه بدون اینکه به روی خودش بیاره طرف مقابل رو مقصر می کنه . حالاتو این شرایط من چرا باید به خودم سخت بگیرم ؟ واقعا چرا؟ خوب من به راحتی خودش رفتار می کنم . اما اون هیچ احساس مادرانه ای نسبت به بچه هاش نداره . فقط توقع . همین .

![]()


![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
| - نظر(5) | مریم | 17/1/1388 |
من تو دانشگاه چند واحد آشنایی با سنگ هم دارم . علی هر وقت می ره کوه چند تا سنگ با خودش برمی داره میاره می گه بگو اینا چین؟ البته منظورش سنجش میزان یادگیری من نیست . شاید فقط می خواد بگه که که من همکه جا به یادتم . دلمم نمیاد بهش بگم این کارو نکنه. بابا من تازه شروع کرم شناسایی سنگ هارو . اونم با هزار مصیبت فقط به زور پاس می کنم این واحدارو . آخه حفظی خیلی بدجورن. بعد چطوری با دیدن یه سنگ اسمشو بگم؟ یه بار با مامانم رفتیم طلا دیدیم . یه انگشتر بود خیلی قشنگ بود. رفتیم قیمت کردیم . اسم نگینش رو پرسیدیم .فروشنه گفت :توپاز . منم یه خاطره یادم بود که یه بار داشتیم یه سری سنگو شناسایی می کردیم ، یکیشون یه سنگ فلزی بود. یکی از بچه ها از استاد پرسید: این توپازه ؟ استاد هم (همون که ماجراشو تو پست قبل نوشتم ) با نگاه عاقل اندرسفیهی بهش گفت: توپازه؟ بعد از کمی فکر کردن گفت: کالکو پیریته. از اون موقع تو مخ من رفت که توپاز فلزه. هنوزم امتحانای پایان ترم نرسیده بود که من برم درس بخونم ببینم توپاز فلز نیست ، شیشه است. خلاصه فروشنده گفت: نگین انگشتر توپازه. من به مامان گفتم : اشتباه می کنه. توپاز فلزه. مامانم برگشت به فروشنده گفت: نه دخترم رشته اش اینه ،می گه توپاز فلزه. حالا خوبه مامان دیگه این ترم از وضع درسیم باخبر شده بود(به لطف دانشگاه که کارنامه ام رو فرستاده بودن خونه بعد از چند ترم ،حالا کاش خونه ی خودم می فرستادن،آخه علی از نمره هام خبر داشت ). فروشنده پوستر سنگهارو بهم نشون داد که توپاز شیشه بود . خوب پیش میاد دیگه . حالا من این اوضاع سنگ شناسیمه ، علی با ذوق از کوه و پارک برام سنگ میاره. یه وقتایی یه کارایی می کنه (خرابکاری ) طفلی خودشم نمی دونه ،خیلی هم خوشحال فکر می کنه چه کار خوبی کرده. منم دلم نمیاد بهش چیزی بگم. مثلا یه بار قرار بود ازیکی از دوستام برام جزوه بگیره. (جزوه ی فقط یه جلسه رو که من نبودم) وقتی اومده خونه می بینم رفته کل جزوه رو کپی گرفته . می گه : گفتم شاید نکته هایی رو نوشته باشه که تو یادداشت نکرده باشی حالا این هیچ ، دوستم جزوه شو توی یه سررسید نوشته بود. علی با ذوق می گه: دیدم توی سررسید جزوه ی یه درس دیگه ات هم هست ( این دوستم اون درسو با یه استاد دیگه برداشته بود) سریع گفتم برات کپی بگیرم . خیلی به دردت می خوره. حالا این استاده گفته بود که عین جزوه اش امتحان می گیره . من نمی دونم جزوه ی یه استاد دیگه به چه دردم می خورد. و نکته ی دیگه این که خط دوستم ریز بود ،علی برداشته بود هر صفحه رو تو دوتا برگه چاپ کرده بود. عزیزم چقدر هم خوشحال بود و فکر می کرد با این کمک های انسان دوستانه اش من دیگه حتما نمره ی خوبی می گیرم . کلی هم پول کپی داده بود. به هر حال دیگه کاریش نمی شد کرد . برای همین هم بهش چیزی نگفتم و کلی هم ازش تشکر کردم که چه کار خوبی کرده صفحات رو بزرگ کرده و ... من دوست دارم اما اینکه مدام سروصدا کنن حوصله ندارم. به علی می گم : مرغ عشق می خوای چکار؟ می گه : می خوام از رو ببرمشون. امروز علی تلفن رو برداشته شماره ی خونه ی ما رو می گیره. هر چی می گیره اشغاله. منم با گوشی خودم شماره ی بابا رو می گیرم . اشغاله . انگار خطامشکل پیدا کردن . گوشی علی رو هم برداشتم شماره ی برادرم رو می گیرم . اونم اشغاله . کلی این طوری دو نفری شماره گرفتیم تا بالاخره موفق شدیم. امشب با علی آشتی کردم. علی خیلی آقاست. خوب از دستش ناراحت بودم و تاحالا قهر این قدر طولانی نداشتیم . البته هنوزم از دستش ناراحتم و گفتم که آشتی هستم اما دلیلی نداره که راجع بهش حرف نزنیم . علی رو دوست دارم .اون خیلی منو دوست داره . علی برای حفظ زندگیمون خیلی کارا می کنه. علی همیشه خواست منو تو او لویت برنامه هاش می ذاره. اما خوب کاری کرد که ازش انتظار نداشتم البته برای من توضیح داد اما خوب من هنوز مطمئن نیستم. علی خیلی مایه می ذاره برای زندگیمون از همه چی. علی یه سری کارای موقت هم پیدا کرده که من اصلا دوست ندارم انجام بده اما الآن نیاز داریم به این کارا. علی دوست نداره به کسی بگیم . می گه بعضیا ممکنه بهمون بگن که خیلی بلند پرواز هستید و همش خودتونو به سختی میندازید . از علی پرسیدم این نظر خودشه یا نه؟ گفت که اصلا این طور فکر نمی کنه. هر کاری رو حاضره به خاطر زندگیمون انجام بده و رضایت هم داره اما ما مجبور نیستیم حرفای دیگران رو تحمل کنیم . درست می گه البته علی کار خلاف یا غیر قانونی نمی کنه اما هر کسی هم حاضر نیست این کارارو انجام بده. به هر حال علی آقا خیلی مردی. نمی دونم چی بگم از علی . یه وقتایی از دستش عصبانی می شم . علی بعضی وقتا بهم می گه چرا خودتوبرام لوس نمی کنی ؟ من با خودم فکر می کنم یعنی رفتار من با عشقم تا این اندازه خشنه ؟ از عشق علی سرشارم . انقدر که بعد از چند وقت که خوابم منظم شده و خیلی راحت تر خوابم می بره امشب اصلا نمی تونم بخوابم . همش به علی فکر می کنم که چطور به خودم اجازه می دم گاهی باهاش خیلی بد حرف بزنم؟ آخه مسئله این جاست که من خیلی خیلی کم پیش میاد که با کسی بد حرف بزنم . نه اصلا پیش نمیاد . البته ممکنه طوری حرف بزنم که کسی از دستم ناراحت بشه یا عصبانی بشم اما خیلی بی ادبانه با هیچ کس حرف نمی زنم این بار از دست علی انقدر عصبانی شدم که خیلی زشت باهاش حرف زدم و رفتار کردم. نمی تونم خودمو ببخشم . خدایا منو ب علی مرد زندگیه . هرچند عیبهایی هم داره. صد البته که عیب هاش به پای عیب های من نمی رسه. کمک کن الکی این زندگی رو خراب نکنم . علی می گه منو مثل روز اول دوست داره . بعد می گه نه این طور نیست . بیشتر از اون موقع دوستم داره. از تو چشماش اینو واقعا می خونم که راست می گه اما چه جوری؟ من که خیلی بد اخلاقم ( البته نمی دونم نظر بقیه هم اینه یانه ولی فقط با علی بد اخلاقم) گاهی فکر می کنم علی خیلی اذیت شده و به خاطر من خیلی حرفا شنیده ( البته هیچ کس ، تاکید می کنم هیچ کس تو خونواده های ما از ازدواج ما ناراضی نبود و من هم هیچ مشکلی نداشتم که علی بخواد در موردش متلکی بشنوه) اما به هر حال یه سری مسائل پیش اومد . گاهی حس می کنم علی از بقیه ناراحته و فقط به من پناه آورده ، چون حس می کنه دیگران درکش نمی کنن. تا حد خیلی کمی این وجود داره ، اما خیلی کم . و اصلش اینه که علی عاشق زندگیشه . خدایا کمک کن که من باعث نابودی این احساس قشنگش نباشم . راجع به علی خیلی حرف دارم اما باشه برا بعد.![]()
![]()



![]()

![]()
![]()
![]()


. 
جونمی علی

چند وقته علی می گه مرغ عشق بخریم . ![]()

![]()




![]()

بخش .
| - نظر(34) | مریم | 8/12/1387 |
نمره | 08:54
رفتم به استاد می گم: من وضعم خرابه. نمره لازم دارم. بعداز کلی کلاس گذاشتن می گه: چقدر؟ می گم : 2-3 نمره می گه :نه نمی شه. باز اگه نیم نمره ،یه نمره،بیست و پنج صدم بود یه چیزی . حالا با بقیه استادا صحبت کن. چندروز بعد رفتم می گم: یه کمی حل شد .ولی بازم یه نمره لازم دارم. استاد: یعنی با یه نمره کارت راه میفته؟ من: بله استاد،البته یک و بیست و پنج صدم. استاد: نه دیگه همون یه نمره. من: آخه شاید کم بیارم. حساب کرد دید با یه نمره حله. گفت:بذار حساب کنم ببینم با هفتاد و پنج صدم کارت راه نمیفته. من: بی خیال استاد ،به خاطر بیست و پنج صدم، اکه یه درصد اشتباه حساب کرده باشید که من بیچاره می شم. خلاصه با کلی منت که ترم بعد دوباره کارت به اینجانکشه و این ترم باید درس منو بالای 15 بگیری و .. قبول کرد یه نمره بهم بده.
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
| - نظر(7) | مریم | 5/12/1387 |
تعطیلی مدارس | 08:54
بابا زنگ زده. می پرسه چه خبر؟ می گم: جمعه مدارسو تعطیل کردن؟ بابا : جدی می گی؟ من: آره ،اخبار 21 اعلام کرد. بابا :جمعه رو؟ خیلی خوب شد. من تازه فهمیدم برا چی می خنده![]()
| - نظر(0) | مریم | 5/12/1387 |
پرستاران | 07:58
پرستاران این هفته رو داشتیم می دیدیم . یارو زنشو گرفته بود به زور کلی قرص بهش داده بود تا زنش بمیره و خودکشی هم به نظر بیاد. اونقد محکم گرفته بودش که جای انگشتاش روی بازوی زنش مونده بود . وقتی این قسمت تموم شد ،علی گفت الآن منم بازوی تورو محکم می گیرم . بعد بازومو گرفت و گفت: بعدهم محکم بوست می کنم.![]()
![]()
![]()
![]()
| - نظر(0) | مریم | 5/12/1387 |
قهر | 07:57
چند روزه با علی قهرم. انگار تا حالا همش درگیر درس و مشغولیت های ذهنی الکی بودم . به خیلی چیزا توجه نمی کردم. تازه چند روزه که امتحانام تموم شده . توی امتحانا که توی فشار زیادی بودم ( چون درسامو به موقع نخونده بودم.) فکر کردم چه کارایی دوست دارم انجام بدم و انجام نمی دم. دوست دارم مهمونی بدم، مهمونی برم اما خوب امتحان داشتم و نمی شد. اینا کاراییه که دوساله من انجام ندادم. اصلا از خودم غافل شده بودم و به دلیل روحیه نداشتن و صد البته رفتن به مهمونایی که اصلا بهم خوش نمی گذشت و فقط عصبیم می کرد باعث شده بود گوشه گیر و افسرده بشم . اما حالا به خودم اومدم . شاید گاهی 4-5 روز می گذشت و من اصلا از خونه بیرون نمی اومدم . البته بیرون رفتنم از خونه هم محدود به گهگاهی بود که دانشگاه می رفتم . به جز اون گاهی خونه ی پدرم و گاهی خونه ی پدر شوهرم . اما انگار کم کم دارم از افسردگی دور می شم . البته باز هم مسائل ناراحت کننده وجود داره. اما من حالا چیزهایی رو دلم می خواد که این دوساله نمی خواسته یا خیلی مهم نبوده. تصمیم گرفتم امتحانام که تموم شد اصلا بیکار نباشم و اجازه ی جولان دادن افکار مشوش رو ندم . این کارو کردم . امتحانام که تموم شد شب اول مهمونی ، شب دوم مهمونی ، شب سوم مهمونی ، شب بعد که تا غروب کلاس داشتم بعد از کلاس با علی رفتیم بازار و چند ساعت گشتیم ، شام خوردیم و برگشتیم خونه ، شب بعد به آموزش خونه داری گذشت و من تقریبا یاد گرفتم که چطوری با چرخ خیاطی کار کنم البته یه کمی بلد بودم .و به علی گفتم که من خیلی خوشم اومده و می خوام برم کلاس خیاطی. یه مراسم هم دعوت بودیم که رفتیم و لی نرفته برگشتیم ، روز بعد رفتیم خونه ی پدر شوهر . فکر کنم با جاریم بحثشون شده بود . و اما روز بعد که صبح به یه چیزی شک کردم . و چون می خواستم رو در رو با علی حرف بزنم تا ظهر که علی بیاد مثل مرغ سر کنده بودم . وقتی علی ظهر اومد اول دروغ گفت . اما بعد واقعیت رو گفت . من بیرونش کردم . بعد از چند شاعت بحث. علی توجیه هایی رو گفت . منم تا یه حدی قبول کردم . اما هنوز از دستش ناراحتم و باهاش قهرم . از ظهر با علی بحث کردیم تا غروب . بعد هم که علی رو بیرون کردم که علی نشسته بود توی راهرو و چند ساعت بعد هم برگشت . با هم حرف نمی زدیم و من رفتم که بخوابم اما از صبح فقط یه کیک خورده بودم و از گرسنگی در حال مرگ بودم . علی گوشت کباب کرد . خوردیم و خوابیدیم . اما من هنوز از دست علی ناراحتم و نمی تونم ببخشمش . نمی دونم چطور باید این موضوع رو حل کنم . روز بعد رفتیم خرید . روز بعدشم تلفن زنگ زد . من گوشی رو برداشتم ، حرف نزد . شماره رو نگاه کردیم ماهرخ بود.اتفاقا تصمیم گرفته بودیم اون روز بریم خونه ی ماهرخ و هنوز شک داشتیم که بهش زنگ بزنیم یا نه ومن هنوز رو به شک بودم . اما با این کارش دیگه شکی باقی نموند که دلیلی نداره بریم اونجا. و دیروز رو هم مهمونی بودیم . خوب به نظرم شروع خوبی بود برای فعالیت و از خونه بیرون اومدن و اگه با علی دعوام نشده بود خیلی بهترم هم می شد. به علی گفتم باید توی رفتارت ببینم که واقعا منظوری نداشتی و از این به بعد مرد مورد اعتمادی هستی و به منم اعتماد داری . خدا به خیر بگذرونه. درضمن شکل ها رو از کجا باید بیارم ؟ می شه راهنماییم کنید؟ ، گردش برم ،تفریح برم ، خرید برم ، کتاب بخونم ، وبلاگ هایی رو با موضوعات درسی و ... راه اندازی کنم ، ارتباطم رو با دوستام و همسنام زیاد کنم ، به پدر بزرگم سر بزنم و باهاش حرف بزنم ( پدر بزرگم مظهر آرامشه) ، فیلمایی که دوست دارم رو ببینم ، کلاس زبان برم، کلاس کامپیوتر برم ، خیاطی یاد بگیرم ، خونه داری و آشپزی و سالاد و غذاهای جدید یاد بگیرم ، شهر بازی برم ، کوه برم ، دعای کمیل برم ، بهشت زهرا برم و خیلی چیزای دیگه .
| - نظر(3) | مریم | 4/12/1387 |
علی | 02:10
بالاخره امتحانای منم تموم شد و می توتنم نفس بکشم. احساس می کنم از یهفشار خیلی زیاد رها شدم. اما حالا زندگی یه جور دیگه شده. نسبت به علی یه جوریم . علی عوض شده. فرق کرده. علی من نیست. براش خیلی عادی شده که نمازش قضا بشه . دیگه نگاهشم اون نگاه پاک و معصوم نیست. دیگه نگاهشو کنترل نمی کنه. خیلی چیزا رو به من نمی گه . به جای اینکه مشکلات رو حل کنه. فقط اونا رو از من پنهان می کنه. نمی دونم چیکار باید بکنم؟
| - نظر(6) | مریم | 27/11/1387 |
دکتر | 07:35
یه بار خونه ی مامانم بودم حالم بد بود . با بابا رفتیم بیمارستان . دکتره می خواست آزمایش بنویسه. اومد سنمو بپرسه تو برگه آزمایش بنویسه. با تعجب به بابام نگاه کرد و گفت: خانمتون چند سالشه؟ بابا: خانومم؟؟؟؟؟؟؟ دخترمه. بابا:ا مریم دفترچه مادرتتو آوردی اشتباهی؟ من : نه دفترچه ی خودمه. دکتر: توی دفترچه اش نوشته همسر علی اکبری بابام تازه فهمید قضیه چیه . گفت:مریم دخترمه . علی اکبری هم شوهرشه. یعنی واقعا دکتره نفهمید اینو؟ .
| - نظر(6) | مریم | 6/11/1387 |
شام | 02:14
دیشب خسته بودم . نمی خواستم شام بخورم. علی غذا رو حاضر کرد و من رو صدا زد. بهش گفتم :من که بهت گفتم شام نمی خورم. گفت : تو گفتی ولی من که قبول نکردم .
| - نظر(4) | مریم | 5/11/1387 |
زندگی | 05:07
من قبلا خیلی می نوشتم . البته فقط برای خودم. ناراحتی هامو،دغدغه ای فکریم رو، چیزایی رو که دوست داشتم،آرزوهامو و فکر می کنم این طوری با کودک درونم ارتباط داشتم و بهش اهمیت می دادم و خودم رو دوست داشتم. اما الآن خیلی وقته که نمی نویسم . خیلی وقته که با خودم قهرم . خودم رو دوست ندارم . یه سال پیش که جایی مشاوره می رفتم. مشاور اینو فهمید و اون بودکه بهم گفت :مشکل تو اینه که خودتو دوست نداری. حالا که فکر می کنم می بینم راست می گفت. من خیلی خودم رو سرزنش می کنم و مدام توی گذشته زندگی می کنم. این خیلی بده. یه موردی که هست من زیاد توی اطرافیانم دیده بودم و حالا می بینم خودم مدت هاست گرفتارش شدم و متوجه نیستم. و اون اینه که گاهی بعضی از آدم ها اون قدر از لحاظ روحی و روانی تو ی فشار هستن و اون قدر ناراحتن و شاکی از زمونه ود یگه به جایی رسیده ان که همه رو مقصر می دونن و از همه انتظار کمک دارن که خیلی وقتا طرف مقابلشون رو اصلا نمی بینن . فکر می کنن باید یکی بیاد و از این وضعیت نجاتشون بده .دیگه کسی رو نمی بینن و فقط از دیگران توقع کمک دارن. توقع دارن بقیه مطابق میل اونا رفتار کنن . دیگه فکر نمی کنن توقعات اونا وظیفهی طرف مقابلشون نیست و اصلا چه بسا اون طرف حالش بدتر از این یگی باشه . اما به خاطر خودخواهی که براشون بوجود اومده و فکر می کنن چون حال خوشی ندارن همه باید مطیعشون باشن . در حالی که دیگران هم هر کدوم مشکلاتی دارن که آدم توی خودخواهی اون موقع این رو نمی بینه. اصلا ممکنه دیگران مشکلات بزرگتری داشته باشن و حال خیلی خرابتری . آره این جوری شد که من با خودم قهر کردم . توقعات این طور آدما وارد زندگیم شد و من چون بلد نبودم که باید با توقعات نابجا چطور برخورد کرد یه سری رو انجام دادم و گوش کردم و برای یه سری دیگه که انجام ندادم عذاب وجدان شدیدی گرفتم و این ادامه پیدا کرد و من افسرده شدم و کم کم حال روحی منم خیلی بد شد و هیچ چیزی خوشحالم نمی کرد و تبدیل شدم به یه آدمی که دیگه کسی رو نمی دید و فکر می کرد چون خیلی افسرده است همه باید مرعاتش رو بکنن. تازه دارم به خودم میام و می بینم زندگی چه مشکلاتی داره اون وقت من فکرمو کاملا با این مشغول کردم که چطور ی کل خواهر شوهرو بخوابونم و به خاطر توقع مادر شوهر برای رفت و امد زیاد رفت و آمد م رو با همه کم کردم و فکرم شده این که تو روز عروسیم خیلی افسرده بودم و از زندگیم اصلا غافل شدم . فکرمو مشغول کردم و مدام به خاطرات بد گذشته فکر می کنم . خوب ذهنم منفی میشه. همش به این چیزا فکر می کنم بعدم معلومه دیگه حوصله ی هیچ کاری ندارم . وقتی درسم می خونم فکرم مشغوله و اصلا نمی تونم تمر کز کنم. چند هفته دیگه کلاسا شروع می شه امامن امیدی ندارم که ترم بعد هم دانشجو باشم . احتمال اخراج شدنم زیاده. از وضع درسیم اصلا نمی خواستم بگم اما من عاشق درس و تحصیل و هر جور یادگیری و خلاقیتم . پس چرا؟ به دلایلی که گفتم . مشغولیت فکری. دیشب داشتم سخنرانی الهه قمشه ای رو گوش می کردم . خیلی منو توی فکر برد. می گفت :لذت دنیا و عارف فقط درک می کنه. وعارف به کسی نمی گن که مدام نمازهای مستحبی بخونه و روزه بگیره (هر چندممکنه این کار ها رو هم انجام بده فاما عارف بودنش به این دلیل نیست و اگه این کارهار و هم انجام نده باز عارف هست) عارف به کسی می گن که خدا رو در هر لحظه ببینه کسی که به حضور خدا اطمینان داشته باشه. چون اون امنیت رو حس می کنه . وقتی خداهست دیگه مشکلی نیست . وقتی خدا رو قبول داری و دوستش داری و می دونی هست و کمکت می کنه و توانایی کمک به تو رو هم داره دیگه ترست از چیه؟ یه آیه هست راجع به اولیا الله (لا خوف علیهم فلاهم یحزنون) یعنی اولیا خدا ترسی ندارند و نگرانی و اضطراب به وجودشون راه نداره. کسانی که خدا رو قبول ندارن یه حامی بزرگ رو نادیده می گیرن و این باعث می شه که احساس امنیت نکنن و کسی که احساس امنیت نمی کنه نمی تونه از هیچ چیزی لذت ببره. راست می گفت من این چند وقت خدا رو نمی دیدم.ازش غافل بودم . این باعث شده بود که ترس تمام وجودمو بگیره. ونفرت داغونم کنه. الآن کلی درس دارم اما باید تکلیفمو با خودم روشن کنم . همش می گم نه الآن وقت ندارم برای خودم . درسم عقبه. کارام عقب موندن. اما نه این جوری نمی شه . باید خودمو بشناسم .بفهمم این همه استرس برای چی دارم ؟ چرا غیبت برام این قدر عادی شده؟ من این طوری بودم؟ نه من این نیودم .چرا اجازه دادم عذاب وجدان وجودمو نابود کنه؟ یا کاری درسته و انجامش می دم یا نادرسته و انجامش نمی دم . اصلا کی گفته من نباید اشتباه کنم ؟ من آدمم ، معصوم که نیستم . خیلی اشتباهات تو زندگی پسش میاد مهم اینه که آدم بی تفاوت نسبت بهشون نباشه . به دنبال شناخت اشتباهاتش باشه. اما بایه اشتباه که نباید آدم ناامیدباشه. به قول این حدیث قدسی که خیلی قشنگم هست خداوند می فرماید:"مشتی خاک نیامرزم چه کنم؟" خدایی که این قدر بخشنده و مهربون و دوست داشتنی هست چرا فراموشش می کنم؟ هی می خوام راجع به خودم راجع به خدا فکر کنم و تکلیف خودمو بازندگی مشخص کنم اما باز می گم وقت ندارم بعدا. پس وقتش کی می رسه؟ اصلا دلیل موفق نشدن من توی زندگی همینه. تکلیف خودمو بازندگی مشخص نکردم . من یه آدمم خدا من رو افریده . خدا من رو دوست داره. من تاحالا خیلی اشتباهات داشتم . کارای زشتی که حتی دوست ندارم بهشون فکر کنم اما (صد بار اگر توبه شکستی باز آی این درگه ما درگه نومیدی نیست. ) پس راه توبه بازه. خدای به این خویی . این چکاریه که من می کنم؟ دیگه استرس بسه. خداهست و کمکم می کنه . دیگه فکرای مخرب بسه . خدایا کمکم کن که همه ی دردم و تمام مشکلاتم به خاطر دوری از توست.
| - نظر(2) | مریم | 4/11/1387 |